نمی دانم
نمی دانم
نمی دانم
سرم چرخ می زند
نمی توانم
می توانم....
سخت می شود
قار قار صدا می آید
بی قرار لذت می شوم
آشناترین صدای سیاه زندگی من
چه سفید دوست دارم
گاه شنیدن
لحظه نفس کشیدن
سیاه...
سفید...
همه این ها را دوست دارم
گاهی که نمی خواهم هیچ بر زبان لذت جاری کنم
چه عجیب صرف تمام فعل هایم می شوی
بی انتها ترین کلام رفتن...
تنم درد می گیرد
چشمانم پر از اشک می شود
صدایت را می شنوم
آه...
آه..
آه.
چه غرور بی فریادی که سرم را محکم در دیوار کناری نکوبم
محکم سر جایم بنشینم
که گویا هیچ اتفاقی نیفتاده
لبخند بزنم
و دختر خیلی خوبی باشم
کسی می داند چه صدایت را کم دارم؟
و تنت را که در میان بازوانم جای گیرد
و وجودم که برایت می تپد
مشتم را گره می کنم
هیچ دیواری نمی یابم
بر سرم می کوبم یا نکوبم
مگر فریاد چشمانم به جایی می رسد؟
وقتی همه جا نگاه گرمت مرا شعله ور می کند
و ندانم بشود شعله بکشم
گرم شوم
ملتهب شوم
بفشارم
بشوم
بشوم
بشوم
و من که نمی دانم چه سری با نبودنم دارم؟
دنبال کلمه نمی گردم
چشمانم خیس ترین شعر دلتنگی را می سراید
باز می آیم
نمی شود
نیستی
تنهایم
اشک هایم بر گونه هایم جاری می شوند
نگاه ها می درندم
سرم را می چرخانی
دستانت مرهم نوازش می شود
سرم را روی سینه ات می گذاری
و در انبوه حضور آبی رنگت
چشمانت را می خواهم
که خودم را آیینه وار به دستان پر مهرت سپرده ام
خودم
بی کم و کاست
اما عزیزم
باز نمی شود
...
خیلی شب است
که می خواهم در چشمانت خیره شوم
دلم بخواهد حس نفس کشیدن را بچشم
اما تو در حضور همیشه ات
مرا در حسرت لب هایت غرق کنی
ندانم چیزی از جنس نگاهت که درونم را سر شار از حس نجابتت می کند
مرا می خواهد چقدر ایمان دهد؟
و تو را تا چه اندازه محکم تر ؟
من کمی چشمانم را مست تر سمت دستانت می گردانم
تو هم آرام تر دست بگردان
می خواهم بی پروا سجده گذارم.
یعنی چه چیزی می توانست درونم را بکاود
چیزی از جنس همین کلمات هنوز در انتظار
که عجیب این روز ها دارد تکرارم می شود
کمی اندوهناک.
کمی از جنس احساسی که نمی دانم
چه نامی دارد؟!
یا از جنس دور شدن از معرض چشم هایی
که این روز ها می خواستم
کمتر مرا بدرد!
چیزی از جنس پر پر شدن یک گل
زیر نور آفتابی که عجیب دل تنگت می کند
نمی دانی گاهی لبخند زده ای
یا صمیمانه از وجودت
بی آن که قرار باشد
درون کسی را بیازاری گریسته ای !
و من که غرق این آوا
زیر هجوم مشتی کلمه که نمی خواهم
و نمی آید
و کسی نیست از جنس لبخندی که بخواهی منتظرش باشی
آی آدم ها
همین شماهایی را می گویم
که از درد گفتن هایم بیزار شده اید
و دنبال ماوایی می گردید
تا خودتان
یا حتی مرا کمی محکم تر بفشارید
من این جایم
همین نزدیکی
زیر آوار کلماتی که درد را همدمم کرده است
لازم نیست
به خودتان بیایید
یا دستی سمت من بگردانید
من این جا درد را پناه تر از دستان گرم شما می یابم
زیر همان کرسی آسایش دمی بیشتر بیاسایید
قرار نیست
دخترکی که بی قرار است
خواب کسی را برباید
یا بوی خون در مشام کسی بیندازد
من مست تر از همیشه قهقهه سر داده ام
شما هم آرام باشید
اگر آوای خندیدنم گوش خراش نیست ...!
....
چیزی در نهایت وجودم
که نمی دانم بی انتها ترین نگاهم کجای چشمان تو را در می نوردد
مرا از نوع دوست داشتن پرواز می دهد
کلمه می نگارم
بی آن که بدانم یا بخواهم چه هست؟!
جیزی از جنس فریادی که مرا به سمت خنده های مستانه ام می برد
به درونم که می خواهد
بی پرواتر از لب هایت لبخند بزند
و چشمانم که این روزها عجیب ناطق شده اند
و مدام شکل شب می شود
چیزی از نگاهی که رفتن سختش شده است
و نشایدها می شود
می شود بخشی عظیم از دنیایم
که می بایست تو را هرچه محکم تر در آغوش بگیرم
گاهی عزیزم
سختم می شود
و گاهی عزیزم
دل تنگ...!
راستی این شب ها که بی قرار آرام
سر بر بالین می گذارم
چه در هرم نفس هایت غرقم
بی نهایت ترین نگاه پر فریاد...
۶ مهر ۱۳۸۸
پاییز را دوست دارم
وقتی زیباترین شعر آفرینش مرا لای خش خش برگ هایت
می برد تا صمیمی ترین عطر دویدن
در حضور آسیمه
میان خاطرات کودکی
و قرمز
زرد
و نارنجی
همانی که خیلی رنگ خودت است
همان که مرا تا عروج بادبادک سکوت می دهد
همان که پرچین قاصدک را نشانم می دهد
همان حس بودن از صمیم دل
همان طعم لذت دندان روی صمیمی ترین شهوت فریاد
همان خودم
بی کم و کاست
همان طور که پنهانی می خواهی
غرق گرمی شوم
موج بگیرم
در آغوش بگیری
ملتهب شوم
همان طور که گرما از سراروی تنم بالا می آید
و می رسد به نوازشت
همان رقص عریان در آغوش باد
زیر فریاد چوب در چنگال شعله دل انگیز
همان لبخند
همان شب
همان محکم...
گاهی که دستانت قرارترین حس آرامش را می نوازد
مرا ببخش
که نه آغوشم گرم است
نه آرامم طوری که باور کنی
چیزی از جنس شعر در درونم اتفاق می افتد
نه گاهی سرخ اند لب هایم که بدانی گر گرفته
و چیزی از احساس عاطفه
بی کم و کاست لبخند
در درون دستانت است که می بایست
در هجوم باد خاطره آن ها را دور می کردم
و باز بی قرار تر در دستانم بفشارم
و یک بوسه که باید نشان "بس است" باشد
و من که چه هوایی طعم نوازش دستانت
تا عریان ترین حس پرواز شده ام
گاهی که هوای رفتن کردی
تنم در باد می لرزد
دست در آغوشم کن
آن گاه شعر لبخند را بر لب هایت جاری کن
من مست تر از همیشه دلتنگم
پاییزی ترین حس خوب بودنم...
دوست دارم
این جا تنها از آن من باشد
تکیه گاهی از جنس کلمات همیشه
از جنس حلاوت بودن
دوست دارم بودنم را از جنس حضور
از جنس تعلق
از جنس تپیدن
گاهی چه آغوشت لالایی ترین قرار همیشه می شود
اگر بیشتر از آن خودم باشد
اگر بیشتر به هستنم لبخند بزنی
گاهی چه قرار تر می توانم برایت کلمه بنوازم
تنها اگر تو از آن خودم باشی
همیشه آغاز کردن سختم است
اگر هم درست ندانی که چه خواهد شد؟!
اما...